یبار یادمه توی ی روز چن بار بهونه کردی و گریه کردی.تو میخواستی اشکات رو با دستای خودم پاک کنم.منم که هیچی بلد نبودم.فقط نگاه قشنگی چشات میکردم.بوست میکردم نازت میکردم.منم حواسم نبود.اخر سر خودت دستام رو گرفتی بردی سمت چشات اشکات رو پاک کردی.یهو من خندم گرفت.گفتم پ بگو .حالا فهمیدم جریان چی بوده.تو هم خندت گرفت کلی بد و بیراه بهم گفتی و فحش دادی که هرکی منو مسخره کنه خره....
برچسب:
نویسنده: آدرین رستمی