در یادم هستی هنوز.به انداره روزهای قشنگمان دوستت دارم.خدا میداند با خیالت پیر شدم.موهام هم سفید شده. ابن هم اخرین پیامی که بهم دادی.مهربانوی روزهای قشنگ.
افسوس که
من و " تو "
دور از هم پیر می شویم !
و
طعم شیرین تاب دادن
نوه هایمان را هیچ وقت نمی چشیم ...
چقدر حیف که
حساب موهای سپیدت را
نمی توانم نگه دارم
و
چروک دور چشم هایت
دور از چشم من
عمیق می شوند
چقدر دلم می خواست
وقتی نمره ی عینکت را
بالا می بردی و
عصای تازه می خریدی
کنارت باشم !
آن وقت خودم
دونمره از چشمانم و
کمی از قوت پاهایم را
دودستی تقدیمت می کردم ...
چقدر تلخ که
اجبار از خواستن
قوی تر است ...
چه حیف
اما
من و " تو "
دور از هم پیر می شویم
برچسب:
نویسنده: آدرین رستمی