سلام تو مهربون منی قشنگ نازم...میدونم که خوبی.منم خوبم..میگذره نفس.خواستم برم ی کم دفترم رو برگ بزنم خاطره بازی کنم.ولی ترسیدم دلم بگیره.نرفتم.یاد اون موقع ها افتادم که این وقت شب هنوز انرژی اول صبح و داشتم و تو هم برام دلبری میکردی.یاد اون روزای قشنگ و سرد افتادم.یاد اون خندهای از ته دل تو.تا صدای خندت بلند میشد صورت خوشکل و اون چشای قشنگترت میومد توی ذهنم..یاد اون روزای که حوصله نداشتم و درست جوابت نمیدادم.اخر سر هم با تشر میگفتی چته هاا معلومه چته.ادم باش.یادم میاد چه شوقی داشتیم.چه روزای قشنگی..یاد اون روز برفی افتادم که روی میز برفی محوطه خوابگاه برام قلب کشیدی...یاد اون روزی که سربازی بودم و از کیوسک کارتی بهت زنگ زدم.دورت بگردمااا که ایقد خوب بودی...یاد اولین باری افتادم که توی ماشین ب چشات نگاه کردم.و دستمو گرفتی و یواشکی و با کم رویی بوسش کردی....کاش میشد همه چی برگرده ب عقب فقط ی چیزی تو دلم مونده که چرا لااقل ی کتکی بهت نزدم که اونم بشه خاطره.والا.
برچسب:
نویسنده: آدرین رستمی