هرخوشه ای شیرینی قصه شیرین و فرهادی را زمزمه میکند
روزگار بدان دیگر اماانگور هم برایم خوردنی نیست....خدا میداند که هر دانه انگوری قطره اشکی میشود که از چشمان خشکیده ام بیرون می ایدو ومثل سنگ ریزه ای درد نگاه خسته ام را می افزاید.....
وانگور چه واژه قشنگی بود نگاه به هرخوشه ان مملو از خاطرات قشنگی که موسیقی متن ان هم خنده های خودم بود که سیاه شده......
انگور برایم زندگی را تداعی میکرد.......
دنیای غریبی ست دل داغ دیده ام.....دلم شبها برایت حرف میزنم گرمی صدایم از تب خجالت است...... سوزان تر از جفا ندیده ام.
شب که ندارم سراسر روز است برایم اما تاریک........متاسفم دلم
هرجا دیدی اشکی غمگین بر کاغذی نشسته امضای من است
برچسب:
نویسنده: آدرین رستمی